درباره ما
تماس با ما
۸:۰۳ AM
دوشنبه،۸ خرداد ۱۳۹۱
جستجو
اجتماعي
اقتصادي
سياسي
ورزشي
علمي
فرهنگي
ادب و هنر
بينالملل
حوادث
آب و هوا
شوهرم /جلال آل احمد/ بخش یکم
سایت ادبیات سوم، جلال آل احمد- خوب من چه میتوانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلیام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود چه می کرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می کردم. اگر این شوهرم هم طلاقم می داد چه می کردم؟ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم. یک زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری به فکرش نمی رسید. نه جائی را بلد بودم، نه راه و چارهای می دانستم. نه اینکه جائی را بلد نبودم. می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟ از کجا میتوانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچهام نگذارند؟ از کجا؟نمیخواستم به این صورتها تمام شود. همان روز عصر هم وقتی کار را تمام کردم و به خانه برگشتم و آنچه را که کرده بودم برای مادرم و دیگر همسایهها تعریف کردم؛ نمی دانم کدام یکیشان گفتند:«خوب، زن، می خواستی بچهات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و…» نمی دانم دیگر کجاها را گفت. ولی همان وقت مادرم به او گفت که:«خیال می کنی راش می دادن؟ هه!» من با وجود اینکه خودم هم به فکر این کار افتاده بودم، اما آن زن همسایهمان وقتی این را گفت، باز دلم هری ریخت تو و به خودم گفتم:«خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟» و بعد به مادرم گفتم:«کاشکی این کارو کرده بودم.» ولی من که سررشته نداشتم. من که اطمینان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آن زن مثل اینکه یک دنیا غصه روی دلم ریخت. همه شیرین زبانی های بچهام یادم آمد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و جلوی همه در و همسایهها زار زار گریه کردم. اما چقدر بد بود! خودم شنیدم یکی شان زیر لب گفت:«گریه هم میکنه! خجالت نمیکشه…» باز هم مادرم بدادم رسید. خیلی دلداریم داد. خوب راست هم می گفت، من که اول جوانیم است چرا برای یک بچه این قدر غصه بخورم؟ آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمی کند. حالا خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم. درست است که بچه اولم بود و نمی باید این کار را می کردم؛ ولی خوب، حالا که کار از کار گذشته است. حالا که دیگر فکر کردن ندارد. من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم. شوهرم بود که اصرار میکرد. راست هم می گفت نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفرهاش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم به او حق می دادم. خود من آیا حاضر بودم بچههای شوهرم را مثل بچههای خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سربار زندگی خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همین طور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا، بچه مرا که نه، بچه یک نره خر دیگر را ـ بقول خودش ـ سر سفرهاش ببیند...
کلمات کلیدی:
▫ زار
▫ خودم
▫ بچه
بیشتر ...
▫
زار
▫
خودم
▫
بچه
▫
کجا
▫
مادرم
تاريخ انتشار:
۱۳۹۰/۶/۲۲
|
ساعت انتشار:
۱۵:۴
|
کد خبر:
۴۰۸۳۵۸
|
منبع:
ادبیات سوم
|
آمار
پربینندهترین اخبار ادب و هنر
پربینندهترین اخبار
قیمت سکه و نرخ ارز در بازار تهران ، امروز ۶/۳/۹۱
پاسخ جالب آیتالله بهجت به پرستار مسیحی
یوزپلنگ، مایه آبروریزی حیات وحش شد! (+عکس)
عکسی از مراسم تشیع جنازه ناصرالدین شاه
ترسناکترین استخر جهان در سنگاپور (+عکس)
احتمال تعطیلی تهران در دوشنبه و سهشنبه
توضیح علی مطهری درباره آخرین نطقش در مجلس هشتم
خطر در بیخ گوش مردان هوسران!
عکس/خوش و بش لاریجانی و مطهری
نگاهی به قیمت برخی خودروها در بازار
طراحی و برنامه نویسی:
شرکت معماران عصر دانش